سفارش تبلیغ
صبا ویژن

جاوا اسکریپت

جاوا اسکریپت


  • انجمن
  • کد ماوس

    
  • انجمن
  • اشعار عشقولانه!!! - ★رنگـــین کمـــون★
    سفارش تبلیغ
    صبا ویژن

    دیـــــــوار

    جدیدا با دیوار حرف می زنم
    می دونی
    ، از شخصیتش خوشم اومده یه جورایی ...

     

    محکمه .....
                    
    ثابته .....
                                 
    آ
    رومه .....

    غلط نکنم اونم از من خوشش اومده!!!

    دیوار،عکس دبوار،عاشقانه،اموزنده،عاشقانه آموزنده،زیرابی

     



    [ دوشنبه 91/3/15 ] [ 11:23 عصر ] [ ♥رعنــــــــا ♥ ]

    نظر

    چه کسی ارزش عشق را می داند؟

    در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش ، عشق و باقی احساسات .

    روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند، اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهددر همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
    " ثروت، مرا هم با خود می بری؟ "
    ثروت جواب داد
    :
    " نه نمی توانم، مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم."
    عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
    " غرور لطفاً به من کمک کن. "
    " نمی توانم
    عشق، تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."
    پس
    عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
    " غم لطفاً مرا با خود ببر. "
    " آه
    عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."
    شادی هم از کنار
    عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
    ناگهان صدایی شنید:
    " بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."
    صدای یک بزرگتر بود
    ، عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت.
    عشق
    که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است، از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
    " چه کسی به من کمک کرد؟ "
    دانش جواب داد
    : "او زمان بود."
    "زمان
    ؟ اما چرا به من کمک کرد؟"
    دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که
    :
    " چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

    عاشقانه , عشق ، داستان ، داستان عاشقانه ، زیرابی

     



    [ دوشنبه 91/3/15 ] [ 11:8 عصر ] [ ♥رعنــــــــا ♥ ]

    نظر

    داستان عاشقانه ، آموزنده از \ شیوانا \

    روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد. . .

    شیوانا از زن پرسید: " آیا مرد نگران سلامتی تو و بچه هایت هست و برایتان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند؟! " زن پاسخ داد: "آری ، در رفع نیازهای ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند!"

    شیوانا تبسمی کرد و گفت: "پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده!

    دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت: " به مرد زندگی اش مشکوک شده است، او بعضی شبها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است. زن به شیوانا گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد. شیوانا از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند.
    شیوانا تبسمی کرد و گفت: " نگران مباش! مرد تو مال توست، آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست، به شما تعلق دارد."

    شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت: " ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم. او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد. شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت: " هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بـزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید. حتماً بلایی سر شوهرت آمده است! " زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد، اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد.
    سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند. او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند. شیوانا لبخندی زد و گفت:" این مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد."
    بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود
    .

    یک سال بعد زن هدیه ای برای شیوانا آورد، شیوانا پرسید: " شوهرت چطور است؟! "
    زن با تبسم گفت
    :" هنوز نگران من و فرزندانم است، بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم! به همین سادگی!"

    لطفا نظر فراموش نشه . . .



    [ دوشنبه 91/3/15 ] [ 11:7 عصر ] [ ♥رعنــــــــا ♥ ]

    نظر

    عشق هرگز نمی میرد...!

    در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت.
    هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال 1923 به دنیا آمد.

    زمانی که هاچیکو دو ماه داشت بوسیل? قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود .

     و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.

    این فرد پرفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.
    پرفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می دهد.
    دور گردن
    هاچیکو قلاده ای بود که روی آن عدد 8 نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود و نماد شانس و موفقیت است) و پرفسور نام اورا هاچیکو می گذارد.

    منزل پرفسور در حوم? شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت 4 برمی گشت.
    هاچیکو یک روز به دنبال پرفسور به ایستگاه می آید و هرچه شابر از او می خواهد که به خانه برگرداند هاچیکو نمیرود و او مجبور می شوند که خود هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می ماند.

    در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمیگردند از آن تاریخ به بعد هرروز هاچیکو و پرفسور باهم به ایستگاه قطار میرفتند و ساعت 4 هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند، تمام فروشندگان و حتی مسافران هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطه دوستانه نگاه میکردند.

    در سال 1925 دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکت? قلبی از دنیا میرود، آن روز هاچیکو که 18 ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه به انتظار صاحبش می نشیند و خانواد? پرفسور به دنبالش آمده و به خانه میبرندش اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و به منتظر بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانواد? پرفسور جلوی رفتنش را می گرفتند هاچیکو فرار میکرد و به هر طریقی بود خود را راس ساعت 4 به ایستگاه میرساند.

    این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می کشاند، و در روزنامه ها اخبار زیادی دربار? او نوشته می شد و همه میخواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند.

    هاچیکو خانواد? پرفسور را ترک کرد و شبها در زیر قطار فرسوده ای میخوابید، فروشندگان و مسافران برایش غذا می آوردند و او 9 سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه منتظر بازگشت صاحب عزیزش میماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارچ 1934 در سن 11سال 4 ماهگی منتظر صاحب مورد علاقه اش باقی ماند. وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در سال 1935 تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد.
    تا امروز تندیس برنزی هاچیکو همچنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت پرفسور است.
    در زمان جنگ جهانی دوم تندیس تخریب شد و در سال 1947 دوباره تندیس جدیدی از هاچیکو در وعدگاه همیشگیش بنا شد، اگرچه این بنا حالت ایستاده داشت و به زیبایی تندیس اول نبود اما یادبودی بود از وفاداری و عشق زیبای هاچیکو برای مردم ژاپن؛ در سال 1964 تندیس دیگری از هاچیکو همراه با خانواده ای که هرگز، انتظار و عشق اجاز? داشتنش را به او نداده بود در اوداته روبروی زادگاه هاش بنا شد.
     
    آقای جیتارو ناکاگاوا رئیس جمهور ژاپن انجمن برای حفظ و پرورش نژاد
    آکیتا به وجود آورد وتندیسی به یادبود هاچیکو بنا نهاد.
    و این داستان حقیقی و باورنکردنی از وفاداری بی حد سگی است که ثابت کرد:

     عشق هرگز نمیمیرد و هیچگاه فراموش نخواهد شد . . . 

    نظر فراموش نشه...



    [ دوشنبه 91/3/15 ] [ 11:6 عصر ] [ ♥رعنــــــــا ♥ ]

    نظر

    داستان کوتاه و عاشقونه

    در یک شب سرد زمستانی، یک زوج وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.

    بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند . . .

     

     

    پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت، غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد.

    با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

    یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

    پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ درآورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

    سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

    پیرمرد کمی ‌نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی ‌نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود

    گاز می‌زد، مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و اینبار به این فکر می‌کردند که آن زوج پیــر

    احتمالا آنقدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

    پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی‌هایش...

    مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک

    ساندویچ و نوشابه بگیرد، اما پیر مرد قبول نکرد و گفت: همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.

    مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند.

    بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان

    سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد:

    ماعادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم...

    همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟

    -پیرزن جواب داد: بفرمایید!

    چرا شما چیزی نمی‌خورید؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید.

    منتظر چی هستید؟

    -پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا!!



    [ دوشنبه 91/3/15 ] [ 11:5 عصر ] [ ♥رعنــــــــا ♥ ]

    نظر